طناب دار
۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه ساعت ۱۶:۳۹اولین بار که او را دیدم تنها ۱۵ سال سن داشتم، از آن زمان تا به حال این را به کسی نگفته بودم. برای تنظیم دیش ماهواره به پشت بام رفته بودم. پشت بام یک ساختمان ۴ طبقه وسط یک ناکجا آباد. آن زمان ترسی در وجودم نبود. آن روز باد شدیدی میوزید و من تصمیم داشتم کاری را که خیلی وقت بود دوست داشتم را انجام بدهم. ایستادن بر لبه ی پشت بام آن هم با آن باد شدیدی که همه چیز را میخواست از جا بکند. چطور میشود یک پسر ۱۵ ساله ترسش آنقدر ریخته باشد که دلش بخواهد بر لبه ی پرتگاه بایستد و از این ترس نداشته باشد که ممکن است باد او رو به روی نرده های پایین ساختمان پرت کند و نرده ها در تمام بدنش فرو برود و بدترین مرگ ممکن را داشته باشد. اما من با تمام جراتی که داشتم بر لبه پشت بام ایستادم. آنجا بود که برای اولین بار او را دیدم. آمده بود روی پشت بام تا به قول خودش سیگار بکشد. زمانی که من را صدا زد دل من هری ریخت. از ترس پشت سرم را نگاه کردم و سریع پایین آمدم. بدون آنکه من را ملامت کند به من گفت نمیترسی که به پایین پرت شوی. ترس تمام وجود من را گرفته بود. نه بابت ایستادن روی لبه ی پشت بام آن ساختمان ۴ طبقه. بابت دیدن شدن توسط کسی. آخر ممکن بود بخواهد این را به پدر و مادرم بگوید. خودش این را فهمید. فهمید که من ترسیده بودم. نه بابت ایستادن بر روی لبه ی آن ساختمان ۴ طبقه. بلکه بابت اینکه بد موقع آمده و من را دیده که روی لبه ی آن ساختمان ۴ طبقه ایستاده بودم. به من گفت که نگران نباشم و این را به کسی نمیگوید. عجیب بود که من او را تا بحال در ساختمانمان ندیده بودم. از او پرسیدم شما در همین بلوک ساکن هستید؟ به من گفت که طبقه چهارم همین بلوک مینشیند. اما چرا من تا به حال او را ندیده بودم ! شوهرش از او جدا شده بود و تنها زندگی میکرد.