آدم ها خودشان هم خودشان را نمیشناسند


آدم ها خودشان هم خودشان را نمیشناسند. برای رسیدن به خواسته هایشان و اهدافشان به اطرافیانشان و همراهانشان وعده میدهند اما زمانی که به هدفشان برسند همه چیز را دست رنج خودشان میدانند و خودشان را راضی میکنند که هیچ کسی کوچیکترین سهمی در موفقیتشان نداشته و از آنچه باید به بقیه بدهد چشم پوشی میکنند. یادشان نمیرود. تنها به خودشناسی میرسند. ذات انسانی وجود خودشان را درک میکنند.کنترل کردن این ذات پلید آنقدر سخت است که حد ندارد. جوری که بقیه را انگل هایی میبینند که انگار برای خوردن خون آنها به آنها وصل شده اند و دیگر هیچ.

باور کنید اگر به این مرحله نرسیده اید به این مرحله خواهید رسید. همه اسم آن را زرنگی میگذارند. اما من اسم آن را پلیدی میگذارم که انسان حتی خودش هم از آن بی اطلاع است. این که در این دنیا حتی به خودم هم نمیتوانم اعتماد کنم خیلی بغضرنج است. یک در میلیون آدمها میشود که اینگونه نباشند. آنها هم باید قوی باشند. چون آدم های آنطرف بام ممکن است او را به پایین بکشند. اما اینکه تو چگونه میتوانی آدمها را از هم متمایز کنی و اینکه آیا هنرش را داری که آدم ها را از هم متمایز کنی میتواند برای تو یک دسترنج خوب باشد. سخت است. میدانم. اما میشود.

اگر به جایگاهی رسیدید به وعده هایتان عمل کنید. حتی اگر در آن جایگاه وعده های قبلیتان را قبول نداشته باشید. خلف وعده کردن به ارث میرسد. به ارث میرسد به تمامی کسانی که با آن ها خلف وعده کرده اید. جنگل میسازد و قانون جنگل. آخر یک روزی این رفتارهای پلید آدمیزاد را به زیر میکشد. و آدمها دستشان را دراز میکنند و منتظر میمانند که کسی دستشان را بگیرد. اما دریغ که ما خودمان آنهایی که باید دستمان را بگیرند و نمیگیرند ساخته ایم.

دیدگاه بگذارید

دیدگاه

دیدگاه ها بدون تایید میباشد.